باز از همان ابتدا جر می زنیم...
چرا که هنوز آفریننده به ذات خود نشده ایم...
خوشا سعادت آنان که خاموشی شان از سباحت شان است در بحر حیرت عشق.
پیش از هر کار سعی می کنی تماس قلمو را با کاغذ قطع کنی....
خب پس چرا وقتی دلت می لرزد و پایت می پیچد و دستت در این عالم خط می خورد...
قلمو را بیشتر فشار می دهی؟
پ.ن: از خودم بیشتر می پرسم تا شما دوستان!
وینک ما قهوه مان را می نوشیم.
مثلا شاید بتوان گفت حوادث اخیر در همین قالب قابل تامل و تحلیل است. از برخوردهای نرم تا واکنش های پیشگیرانه سخت.
اما نفس طمعکار ما هم همین است.
اگر بو ببرد می تواند.... مبدا میل مان را به لجن می کشد.
کمی به سرزمین دل... حکومت کنیم...
شاید شهوت سروری و برتری طلبی مان آرام گیرد.
سیاه گرد...
شاید هم مبتلا به سکوتی شده ام
که گویا پیش از هر فریادی لازم است....
زنبق بیست. پلاک....
در می زنیم.
سیزده پله پایین می رویم...
تا نه خانه... که دختری را ببینیم که شادی در او موج می زند.
من و همسرم بیش از خستگی ای راه این خانه نچندان خوب... شادکام از شادمانی کودکانه دختریم.
سعادت زیر ۱۳ پله انباری.
سعادت تو کجاست؟
چرا تن فروشان را حقی در شریعت نیست؟
و در نمی یابم حقانیت شرع مقدس را...
از هزارتوی تفاسیر و تاویل ها.
تنها می دانم کسی که برای تاویل جنگید...
فاحشه کبیره هم در دورانش می توانست به عاقبت خیر رهنمونت سازد.
افسوس که آن مرد در افسانه ها مانده است.
می گوید چون می دانست که در فقدان نور معیاری نیست.
می گویم اما من اینگونه ندیدم.
می گوید می توانی زاویه دیدت را عوض کنی. شاید جور دیگری ببینی.
می گویم من بر حقم.
می گوید پیش از استحسان ایقان لازم است از روی معیار.
و در این دور باطل می مانیم و می مانند...
و عقل می پندارد که چه آسان اغفال شده است!