تبليغاتX
زخمه ارغنون
همه چیز را می گوییم و طی می کنیم....

باز از همان ابتدا جر می زنیم...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 14:17 توسط مهدي محمدطاهري |

فکر می کنم این سکوتی که در خالی بین سطور همرهان به چشم می خورد ناشی از آن باشد که ما در مواجهه با حوادث و رویدادها حس آفرینندگی مان جوانه می زند...

چرا که هنوز آفریننده به ذات خود نشده ایم...

خوشا سعادت آنان که خاموشی شان از سباحت شان است در بحر حیرت عشق.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 14:16 توسط مهدي محمدطاهري |

وقتی قلمو را روی کاغذ سپید می کشی و ناگهان دستت خط می خورد...

پیش از هر کار سعی می کنی تماس قلمو را با کاغذ قطع کنی....

خب پس چرا وقتی دلت می لرزد و پایت می پیچد و دستت در این عالم خط می خورد...

قلمو را بیشتر فشار می دهی؟

پ.ن: از خودم بیشتر می پرسم تا شما دوستان!

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 15:40 توسط مهدي محمدطاهري |

آن روزها صحبت از مرگ ایدئولوژی و مرگ انقلابی گری در عالم بود...

وینک ما قهوه مان را می نوشیم.

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 15:19 توسط مهدي محمدطاهري |

تد رابرت گر می گوید انسان ها وقتی شورش می کنند که امیدوارند امتیازی کسب کنند.

مثلا شاید بتوان گفت حوادث اخیر در همین قالب قابل تامل و تحلیل است. از برخوردهای نرم تا واکنش های پیشگیرانه سخت.

اما نفس طمعکار ما هم همین است.

اگر بو ببرد می تواند.... مبدا میل مان را به لجن می کشد.

کمی به سرزمین دل... حکومت کنیم...

شاید شهوت سروری و برتری طلبی مان آرام گیرد.

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 12:36 توسط مهدي محمدطاهري |

در میان نت هایم این روزها یک ملودی می درخشد:

سیاه گرد...

شاید هم مبتلا به سکوتی شده ام

که گویا پیش از هر فریادی لازم است....

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 15:25 توسط مهدي محمدطاهري |

می رویم پای کوه.  نفس هایمان به شماره افتاده...

زنبق بیست. پلاک....

در می زنیم.

سیزده پله پایین می رویم...

تا نه خانه... که دختری را ببینیم که شادی در او موج می زند.

من و همسرم بیش از خستگی ای راه این خانه نچندان خوب... شادکام از شادمانی کودکانه دختریم.

سعادت زیر ۱۳ پله انباری.

سعادت تو کجاست؟

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 16:44 توسط مهدي محمدطاهري |

سال هاست که با خود می اندیشم

چرا تن فروشان را حقی در شریعت نیست؟

و در نمی یابم حقانیت شرع مقدس را...

از هزارتوی تفاسیر و تاویل ها.

تنها می دانم کسی که برای تاویل جنگید...

فاحشه کبیره هم در دورانش می توانست به عاقبت خیر رهنمونت سازد.

افسوس که آن مرد در افسانه ها مانده است.

 

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 15:57 توسط مهدي محمدطاهري |

می گویم چرا فلانی در برابر عکس دختر شهید ایرانی عکس دختر شهید مصری را رو کرد. اینها که مناقشه در تمثیل اند؟

می گوید چون می دانست که در فقدان نور معیاری نیست.

می گویم اما من اینگونه ندیدم.

می گوید می توانی زاویه دیدت را عوض کنی. شاید جور دیگری ببینی.

می گویم من بر حقم.

می گوید پیش از استحسان ایقان لازم است از روی معیار.

و در این دور باطل می مانیم و می مانند...

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 12:15 توسط مهدي محمدطاهري |

نفس می گوید عاقبت اغفالش کردم

و عقل می پندارد که چه آسان اغفال شده است!

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 13:34 توسط مهدي محمدطاهري |